loading

نقدی بر پیکاسو (قسمت دوم)


تراژدی پیکاسو این است که او در روزگاری کار کرده است که تنها شمار اندکی از آدم ها با هنر و اکثریت وسیعی مطلقا بدون هنر زندگی می کنند. چنین وضعی، البته برای تمامی هنرمندان مصیبت بار است، اما نه به یک اندازه. برخی نقاشان مانند سزان، دوگا، گریس می توانند بخاط پژوهش کار کنند. آنان برای گسترش غلبه نقاشی بر طبیعت کار می کنند. پیکاسو چنین نقاشی نیست؛ مثلا پر معناست که او طی بیش از چهل سال، بندرت بطور مستقیم از روی مدل کار کرده است. سایر نقاشان مانند کورو، دوفی، ماتیس برای انتقال جوهر لذت به دیگران کار می کنند و حتی اگر معدودی در این لذت سهیم باشند، بطور نسبی قانع می شوند. پیکاسو از زمره این نقاشان هم نیست. در هر کاری که او انجام داده و دال بر یک اعتقاد اخلاقی یا آموزشی است، خشونتی وجود دارد که صرفا با آگاهی از لذت نمی تواند قانع کننده باشد. پیکاسو طبیعتا یک نقاش دراماتیک مردمی است که به سبب فقدان مضامین مردمی پایدار، سخت درمانده است، همانطور که رودن نیز بطریقی دیگر چنین بود.

چه چیز کار پیکاسو را بلافاصله قابل شناخت میکند؟

نه فقط طریقه شکل آفرینی آشنای او، بلکه شکل یگانه اعتقاد و ساده فکری و مقصود سر راست او در هر یک از پرده هایش. شاید این کیفیتی گنگ و مبهم بنظر می رسد. با این حال اگر کسی به یک کلیسای رومی وار داخل شود و دیوار نگاره های سده دوازدهم و هجدهم را در کنار هم ببیند، وقتی که همه تفاوت های آشکار منظور شده باشد، همین کیفیت ساده فکری است که آن دو را از هم متمایز می کند. نقاش سده دوازدهم، اگر محلی بود، معمولا خام دست و فاقد نومایگی، و کاملا بی اطلاع از اصول نظری تصویری بود.نقاش سده هجدهم غالبا دارای روحیه ای حساس بود و در پرداخت تنوع نامحدودی از سکنات آدم ها مهارت بسیار داشت، و در نظریات تصویری معتبر مستغرق بود. پس چه چیز بیانگر تاثیر ترکیب بندی، گویایی طراحی، وضوح روایتی، و ضعف نسبی در همه این موارد در کار هنرمند سده دوازدهم است؟ بی شک ساده فکری او یعنی کیفیتی که در چارچوب مذهب سده هجدهم نا ممکن بود. زیرا نقاش سده دوازدهم دقیقا می دانست که چه می خواهد بگوید و سخن او سخن بسیار ساده ای بود و چیز دیگری به ذهن او خطور نمی کرد. این امر، مشاهده را به حداقل کاهش می داد، اما به کارش قدرت نمایانی می بخشید که کاملا حتمی و غیر قابل اجتناب می نمود. این دقیقا همان کیفیتی است که کار پیکاسو را از کار معصران و پیروانش متمایز می کند و یا در سطحی کاملا متفاوت، این همان کیفیتی است که در طرح های طنر آمیز ادوارد لیر می یابیم.

به طراحی دستها و پاها در پرده گرنیکا نگاه کنید. اینها بیشتر از کار یک کاریکاتوریست کارآمد بر پایه مشاهده نافذ استوار نیستند. اینها بیش از انگار (ایده) دستها و پاها چیز دیگری را ارائه نمی دهند. اما انگارهای دست و پا، و سر اسب، و لامپ بی پوشش چراغ برق، و مادر و طفل تلف شده به یکسان و بطرزی دل آزار و تماما تحت تسلط انگار این نقاشی اند؛ انگار تنفر بر ددمنشی بشر و بدین سبب است که گرینکا می تواند هنوز هم بر دلهامان اثر کند تا آنکه مجبور می شویم عزم خود را جزم کنیم.

من معتقدم که تقریبا در هر اثر پیکاسو انگاری یگانه باین طریق تسلط دارد، و از اینرو همان احساس حتمیت و اجتناب ناپذیری را بوجود می اورد. اگر این انگار، مثلا، زیبایی جنسی است، شکل های ظریف تری را می طلبد؛ پشت دختر باید بطرزی بسیار حساس بپیچد. اما قاعده کلی همانست و بر اساس همان توانایی هنرمند برای خودداری از هرگونه تردید و تسلیم کامل به مقصود یگانه خویش قرار دارد. شکل ها شبیه حروف الفبایی می شوند که معنی شان صرفا به واژ ای که تشکیل می دهند مربوط است. و این نکته ما را به تراژدی گیکاسو باز می گرداند. بدیهی است که در مورد هنرمندی نظیر آن که من توصیف کردم، تحول اش در خویشتن، و بر خوردش با دیگران، منحصرا به انگارها و مضامین کارش بستگی دارد. اگر گرنیکا یک کابوس شخصی برای پیکاسو نبود، نمیتوانست آنرا نقاشی کند و نیز اگر این گرده ای که اکنون موجود است برای همیشه کابوس نام می گرفت و ما از ارتباط آن با اسپانیا چیزی نمی دانستیم بدینگونه ما را تکان نمی داد. همه زیبایی شناسان مخالف این سخن خواهد بود اما گرنیکا همانطور که در خور آنست یک نقاشی افسانه یی این قرن شده؛ و آثار هنری گرچه می توانند افسانه ها را جاودانه کنند، خود افسانه نمی آفرینند. اگر چنین بود مشکل پیکاسو حل شده بود زیرا تراژدی او اینست که در بیشتر سالهای زندگی برای یافتن مضامینی که موجب روسپید اش شود، ناکام مانده است. او گرنیکا، جنگ و صلح چند طرح آزمایشی کوبیستی شگفت انگیز، چند طرح تغزلی زیبا بوجود آورده است ولی در صدها اثر به سبب همان ساده فکری همه چیز را قربانی انگارهایی کرده است که ارزش قربانی کردن ندارند. بسیاری از نقاشی هایش مطایبه اند ( شوخی و مزاح کردن )، تلخ یا شیرین؛ اما اینها مطایبات مردی است که نمی داند جز خنده چه کار دیگری باید کرد؛ مردی که با خرده ریزها بداهه سازی می کند، چرا که چیز دیگری نمی باید تا بر روی آن بسازد.

ابلهانه است که تصور کنیم پیکاسو می توانسته طور دیگری تحول یابد. نبوغ او غیر ارادی و سرکش است. او ناگزیر بود چیزهایی را برگیرد که دم دست بود. او وحدت حس مردمی را که برای تغذیه مضامین یک هنرمند دراماتیک، از قماش او، اساس است غالبا کم داشته و یا این نکته اساسی دورتر از افق دید او بوده است. پس او در برابر این انتخاب قرار گرفت که از نیروی خود چشم بپوشد و یا آنرا به مصرف چیز ناقابلی برساند و بنابراین سخریه بیافریند.

من مطمئن هستم که او بر این نکته آگاهی دارد. این مسئله که آیا هنر که به استنباط امروزی ما امری کاملا آگاهانه است می تواند همواره از شادکامی و فراوانی بجای فقدان و احتیاج زاده شود، ذهن پیکاسو را اشغال کرده است. هنرمند ناکامل غیر فانی در کنار انسان کامل فانی، یکی از مضمون هایی است که بارها به آن باز می گردد. پیکرتراش بجای آنکه از مدل خود لذت برد، روی پیکره قلم می زند. عشاق شاعر بعوض آنکه تصویرها را در یکدیگر جستجو کنند، در چشمان هم می جویند. سر زنی که به ده دوازده طرز مختلف ترسیم شده، تقریبا همیشه روی آنها بداهه سازی می شود، زیرا باز نمایی یکباره سر زن نمی تواند با روح از کار در آید. پیکاسو در زمان های بعد و خصوصا در نیمه دوم زندگی اش تفسیر و مقایسه خود را وارونه می کند و تخیل همواره تازه و نو هنرمند را در تباین با جسم سالمند خود قرار می دهد. پیر مرد و دختر جوان، زیبا و دد، زن زیبا و غول اساطیری (مینوتور)، اینها مضمون همان هنرمند و انسانی است که هر یک قادر به پذیرفتن نقش دیگری نیست.

باری سرانجام چرا ناممکن است مطلب را به آخر رساند و بر پیکاسو درود نفرستاد؟

زیرا او با وقف کردن خویش به مضامین بزرگش، با افراط گرایی همیشگی اش، با بی پروایی مطایبه هایش، با سادگی اش (که معمولا بعنوان غیر قابل درک بودن تلقی شده)، با روش خاص کار کردنش ثابت کرده که تمامی ارکان و تمامی ضوابط هنر می توانند بخاطر روح آدمی بکار روند. حال اگر او را خیلی جدی بگیریم، با استوار کردن مجدد تمامی ارکانی که ما را از قیدشان رهانیده، این شخصیت نمونه را معدوم کرده ایم.

پابلو پیکاسونقاشان سبک کوبیسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *